تبليغاتX
به کجا چنین شتابان...

به کجا چنین شتابان...

حوصله نداشتم ،تو لک بودم ...

رفته بودم تو خودم ...

نمیدونین چه خبر بود ...گم شدیم وسط راه ...

چی بودم خبر نداشتم ....

البت بین خودمون بمونه چیز زیادی از احوالات خودم دستگیرم نشد ....

اعجوبه ام به خدا ....

 

+نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت19:7توسط m@ht@b | |

تو دين « نه » به من دادي ، پدر ، مادر ! من فرزند  تو بودم ، راه هاي را كه

به من نشان دادي ، پيشنهادهايي كه داشتي ، شكل زندگي و ارزش هاي اخلاقي

 كه به من ارائه كردي ، اين است : نرو ، نكن ، نبين ، نگو ، نفهم ، احساس نكن

، ننويس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و ... اينكه همه اش نه شد ، من به دنبال دين آري

هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن ،چه بخوان و چه بفهم !

به قول يكي از نويسندگان:« واي به حال ديني كه نه در آن بيشتر است از آري »

 و ازتو من يك آري نشنيده ام .

                                                                            دکتر شریعتی

یهو.ن:

۱.کارایی که نباید انجام بدم رو خودم میدونم ،یعنی از بچگی تو گوشم خوندن

شما بگین چه کار باید انجام بدم ...

۲.آخرش نفهمیدم تو این دنیا چی کارم ؟؟؟

۳....

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت21:49توسط m@ht@b | |

تو ارزشمندی

تک تک مردم هم همین طورند

خداوند به تو موهبتی عظیم اعطا کرده است و آن،

خلق زندگی خودت است،

بدون هیچ محدودیتی...

                                              روزشمار راز / راندا برن / نفيسه معتكف

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/28ساعت13:51توسط m@ht@b | |

امروز بیست ویک ساله شدم ......

به همین راحتی !!!!!!!!!!!!!!!!!

(۲۱سال گذشت)

+نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت11:53توسط m@ht@b | |

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت

زندگی ام نقاشی روی دیوار بود...

+نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت17:5توسط m@ht@b | |

من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
 

+نوشته شده در جمعه 1388/01/14ساعت13:2توسط m@ht@b | |

به ساعت نگاه مي كنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره مي روم
سوسوي چند چراغ مهربان
وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده
و خاكستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس
از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام
و خوشحال كه هنوز
معماي سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آري!از شوق به هوا مي پرم
و خوب مي دانم
سالهاست كه مرده ام!!!!!!!!!!!
 

+نوشته شده در شنبه 1387/12/24ساعت18:20توسط m@ht@b | |

نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر
گلويم از صداي، هاي هايت جان سپرد آخر
نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود
اما از جفايت جان سپرد آخر
نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت
كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر
نمي داني و مي دانم كه
دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر
چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است
بخوان شعرم كه شعرم در هوايت جان سپرد آخر

+نوشته شده در سه شنبه 1387/12/20ساعت16:35توسط m@ht@b | |

یعنی می شه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم .....مطمئن نیستم ......باور ندارم .............محاله ...............

ولی میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه 1387/12/19ساعت12:19توسط m@ht@b | |


  بگذار
  ابري ترين شعر هايم را
  با غريب ترين لهجه بخوانم
  اين عادت من است
  كه هر غروب بر ايوان  دلتنگيم مي نشينم
  وخويش را مرور مي كنم ........




+نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت8:48توسط m@ht@b | |

 سلام.........
 دوستان عزيز .......
 احتمالا از اين به بعد دير به دير آپ مي كنم
 چون بايد بشينم درسامو بخونم ....

--------------------------

تو مي آيي
 يقين دارم كه مي آيي
زماني كه مرا در بستر سردي ميان خاك بگذارند
تو مي آيي
 يقين دارم .......
---------------------------

  بگذار
  ابري ترين شعر هايم را
  با غريب ترين لهجه بخوانم
  اين عادت من است
  كه هر غروب بر ايوان  دلتنگيم مي نشينم
  وخويش را مرور مي كنم ........



+نوشته شده در جمعه 1387/03/03ساعت21:29توسط m@ht@b | |


داستان ها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
و زندگانی من،
بی تو
چو جاودانه شبی،
جاودانه تاریک است
تو را نمی دیدم
تو را که می رفتی
مرا نمی دیدی.......

-------------------------------------------
امروز سر كلاس نرفتم تا بشينم تو خونه كمي درس بخونم (نه اينكه امتحان ميان ترم دارم )
ولي از صبح كه بيدار شدم دارم دور خودم مي چرخم ،نمي دونم چه مرگم شده ......
جزوه ها از صبح تو دستمه ، ولي دريغ از يك كلمه درس خوندن .......
.
.
.گفتم لا اقل وبمو آپ كنم ........
كلي كامپيوتر رو زير و رو كردم تا اين شعر نظرمو جلب كرد....
اميدوارم شما هم خوشتون بياد .......



+نوشته شده در سه شنبه 1387/02/24ساعت14:18توسط m@ht@b | |

بي كسي...
تنهايي...
تنهايي...
.
.
.
.
.
.
.

حرف هايي هست كه كلماتش همچون سپند بر آتش ، در
مجمر
روح بي قرارند و آدمي را سراسيمه و بي تاب همچون روح سرگردان از شهر و ديار برون مي كشاند و در جست وجوي
مخاطب گمشده اش بر روي زمين آواره مي كند...

تنها و تنها در جست وجوي "آشنا" ....


------------------------

پيام روز :

تو پاك ترين انسان روي زمين هستي
پس به اين پاك بودنت افتخار كن .

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/11ساعت10:51توسط m@ht@b | |


ماه دريا را به خود مي خواند

و آب.....

 با کمندي , در فضاها ناپديد


دم به دم خود را به بالا مي کشيد
 
جا به جا در راه اين دلدادگان

اختران آويخته فانوس ها

گفتم اين دريا و اين يک ذره راه؟

ميرساند عاقبت خود را به ماه

من چه مي گويم جدا از ماه خويش

بين ما..............
 
                    افسوس :


                                 اقيانوس ها

                                 اقيانوس ها

                                 اقيانوس ها ........
 
                                                 (فريدون مشيري)

+نوشته شده در یکشنبه 1387/02/08ساعت21:47توسط m@ht@b | |




يك مسافر تنها ،در حوالي جاده
مثل پنجره :دلباز
مثل سايه ها :ساده
بي خيال از دنيا ،باتبسمي شيرين
آمده پر از احساس ،دل به زندگي داده 

+نوشته شده در جمعه 1387/01/30ساعت17:36توسط m@ht@b | |

خيلي وقته از خودم دور شدم .....
يه ادم ديگه شدم........
ديگه شبيه خودم نيستم ....
خودمو نميشناسم....
انگاري يه نقاب تو صورتم هست كه خودم هم نمي تونم اين نقاب رو در بيارم .....
شايد عادت كردم به اين نقاب ....
شايد تسليم شدم در برابر اين نقاب .....
شايد ....
شايد ....
شايد....
.
.
.
.
.
.
.
دلم واسه خودم تنگ شده .......

--------------------------

دیگر شبیه خودم نيستم
شبیه دختر شوخ چشمی
که روزی اسیر سِحر ستاره های سربی شد
و بدنبال پیچش نیلوفران وحشی رفت
و آنسوی پرچین های بلند حماقت گم شد
دیگر شبیه خودم نیستم
شبیه دختر ساده دلی
که شبی خیالش را باد با خود بُرد
شبی در خواب به آسمان بی ستاره دست کشید
و همراه غا زهای وحشی ِ مهاجراز اینجا رفت
اینکه در آینه می بینم
کسی است
غیر از من
باور نمی کنی ؟
دیگر تشویش چشمهایم یاد م نیست
لرزش دستها و سرخی گونه هایم را
بخاطر ندارم
شاید جایی آنسوی رویاهای شبانه
دلهره هایم را جا گذاشته ام
و یا اضطرابهایی از جنس عاشقیم را !
هیچکس از من نپرسید
بعد این همه غیبت طولانی ِ نامفهوم
چه بر سرت آمد و
باورت را کجا گم کردی؟؟؟
--------------------------
پيام روز:
هرگز از رويايي كه در سر داري فقط به خاطر مدت زمان
طولاني كه براي به حقيقت پيوستن آن لازم است دست نكش
به هر حال اين زمان سپري خواهد شد.

+نوشته شده در جمعه 1387/01/30ساعت16:52توسط m@ht@b | |

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛
راحتی بيشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛
آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم
متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛
داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر ....
........


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/21ساعت13:37توسط m@ht@b | |


یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

 

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته ی الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده زدیدارم بست...

 

هر کجا می نگرم بازم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشق است که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

 

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

 

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگین غم عشق اش را

شعر خود جلوه ای از روی اش شد

با که گویم ستم عشق اش را

 

مادر ٬این شانه ز موی ام بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهن ام را از تن

زندگی نیست به جز زندان ام

 

تا دو چشم اش به رخ ام حیران نیست

به چه کار آیدم این زیبایی

بشکن این آینه را ای مادر

حاصل ام چیست ز خود آرایی؟!

 

در ببندید و بگویید که من

جز از او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا؟باک ام نیست

فاش گویید که عاشق هستم

 

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست٬ بگویید آن زن

دیر گاهی است٬ دراین منزل نیست.


+نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20ساعت14:0توسط m@ht@b | |



آن بالاها...
بالاترین نقطه ز آسمان خداست
می توان پرواز کرد...
رفت تا جایی که جز عشق نباشد هرگز
رفت تا جایی...
به دور از سختی
رفت تا جایی...
چراغش روشن
نیست ظلمت نیست زور
روشنی هست و خدا...
یک خدا ی مهربان
یک خدایی که ترا می فهمد
که مرا می فهمد
دوست دارد همه را ...
حتی من...........................!!!

+نوشته شده در شنبه 1387/01/17ساعت20:58توسط m@ht@b | |



به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن
گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش
سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را من خود خواهم آمو خت
                                     "دکتر شریعتی"

+نوشته شده در جمعه 1387/01/16ساعت20:43توسط m@ht@b | |